تبليغاتX
قلندر

ِ

أَلسَّلامُ عَلَى الاَْجْسامِ الْعارِيَةِ فِى الْفَلَواتِ، تَنْـهَِشُهَا الذِّئابُ الْعادِياتُ وَ تَخْتَلِفُ إِلَيْهَا السِّباعُ

الضّـارِياتُ، أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا مَوْلاىَ وَ عَلَى الْمَلآ ئِكَةِ الْمُرَفْرِفينَ حَوْلَ قُبَّتِكَ،
الْحافّينَ بِتُرْبَتِك.

(فرازی از زیارت ناحیۀ مقدسه)

***
با حلول هلال ذی الحجه، نسیم پاییز آهسته آهسته عطر محرم را می پراکند تا مقیمان مَحرَمش از دیر و دور بر خوان خون، خیره مانند و در جان جنان، جنون کنند.
غزلی در ذکر مصائب عصر عاشورا:

آن­گاه افسری به سر سروری نماند

آری نماند پیکری، آری سری نماند

ماندند بی ­پناه­تر از پیش، اهل بیت
جز روی نی، نشانه ­ای از یاوری نماند

آتش نشست و هلهله برخاست، بعد ازآن
از خیمه ­ها به جز تل خاکستری نماند

در دشت گونه­ ها گل سیلی شکفته شد
بر گوش دختران حرم زیوری نماند

زینب دوید تا لب گودال قتلگاه
اما چه دید! در نظرش منظری نماند

می ­خواست بوسه ­ای بزند بر تن حسین
زیر سم سطور ولی پیکری نماند

می ­خواست تحفه ­ای بستاند به یادگار
اما نماند دستی و انگشتری نماند

می ­خواست روی و موی بپوشد ز چشم غیر
خاکم به سر که بر سر او معجری نماند

سر کوفتن به چوبۀ محمل بعید بود
اما شکیب رفت و ره دیگری نماند

***
بر دست، زخم سلسله؛ بر پای، آبله
در این سفر که همسفر بهتری نماند

مویه ­کُنان و موی ­کَنان جمله عرشیان
بر بال­های خیل ملائک پری نماند

آن ­روز آفتاب ز مشرق غروب کرد
زان پس اگرچه باختر و خاوری نماند

با این قیامتی که به پا شد به کربلا
باری برای حشر دگر محشری نماند




نوشته شده در چهارشنبه 1390/07/27ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط محمود حبیبی کسبی| |

غزلی قدیمی به دستور دوستی قدیمی

«حافظ ایمانی» عزیز که گویا دلش هوای این غزل را کرده، دستور داد و اطاعت شد.

باشد که دیر زیاد ...


***


همان بودم، همين بودم، نه آن بودم، نه اينم بود

تني بيخويش در آيينه تنها همنشينم بود


چهل شب كاشتم اما گل كشفي نميرويد

نميدانم چه سحري چه طلسمي در زمينم بود


چهل شب سوختم، آتش زدم، افروختم خود را

هلا باران! هوا ناري ميان ماء و طينم بود


چهل دريا، چهل ساحل، چهل صحرا، چهل منزل

چهل شب پيش مُردم آه... امشب اربعينم بود


چهل پيكار و يك پيكر، چهل نيزار و يك نيزه

نبردي نابرابر در ميان كفر و دينم بود


چهل شطّ و چهل شيطان، چهل دجله، چهل دجّال

چهل ديو و چهل ديوار در ديوار چينم بود


نه پيري نه پريرويي، نه ديري نه دياري، نه...!

نه غاري نه غباري، نه...! دلم روحم الامينم بود


مني بي خضر در خضرا، اويسي بي قَرَن در من

قَرَن در او قَران در من، قَرَن در او قرينم بود


به نحس طالع یُمنم، به يُمن طالع نحسم

يسيري در يمان بودم، يساري در يمينم بود


اگر تيهو، كه عمري تير غيرت در كمان ديدم

اگر آهو، كه عمري شير رحمت در كمينم بود


اگر بيدم تنم در مَشك، گر مُشكم سرم بر باد

خدا را شکر، مُهر بی نشانی بر جبینم بود


نوشته شده در دوشنبه 1390/02/26ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط محمود حبیبی کسبی| |

سلام دوستان
بعضی از رفقا که به این کمترین التفات دارند، مدام بهانه می گیرند که چرا وبلاگ را دیر به دیر به روز می کنی. راست هم می گویند بندگان خدا...!
برای دل این بزرگ واران غزلی جدید و
یا علی

***

خواندیم خدا را به تظاهر، ناگه هبل از آب درآمد

افسوس دعامان که دَغا شد، مکر و دغل از آب درآمد


بر خوان کریمان اگر آیی، آن به که زبان بسته درآیی

ما زهر از او خواسته بودیم، اما عسل از آب درآمد


از بس که لطیف است گل ما، چون آینه پیداست دل ما

آن راز که در سینه نهفتیم، ضرب المثل از آب درآمد


این وهمِ وجودِ عدم آلود، اندازۀ یک پلک زدن بود

شام ابد از خواب پریدیم، صبح ازل از آب درآمد


یک چند در این ساحل راحت، با خویش زدم لاف شجاعت

آنک صدف از شوق شهادت، سر در بغل از آب درآمد


با خصم اگر گرم نشینی، باید ز تنت زخم بچینی

ما بر شتر صلح نشستیم، جنگ جمل از آب درآمد


این چامه چنان عمر جوان مرگ، شرمندۀ کوتاهی خویش است

چون بود مرا قصد قصیده، اما غزل از آب درآمد


نوشته شده در یکشنبه 1389/08/16ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط محمود حبیبی کسبی| |

 

رمضان ماه علی است

قصیده ای در مدح حیدر کرار تقدیم به محبان حضرتش

 

***

بریدم از جان و از جهان، دل؛ زدم دلم را به نام حیدر

فرو نیارم به بنده‌ای، سر؛ منم غلام غلام حیدر


نه بنده‌اش خوانم و نه یزدان، نه خالقش گویم و نه مخلوق

شکاف دیوار کعبه بنگر، بخوان خطی از مقام حیدر


رخش ندیده‌ست انس و جان هم، ملائک و اهل آسمان هم

که ره ندارند عرشیان هم، به محفل بار عام حیدر


طهور قرآن قرین جانش، یکایک آیات وصف شأنش

تمام نهج البلاغه سطری، ز بی کران کلام حیدر


طلوع میلاد او زکعبه، بدایت حسن مطلع او

صلای فزتُ برب کعبه، شکوه حسن ختام حیدر

 
چنان نگین شش جهت به مشتش، چو زادره نُه فلک به پشتش

چو فرش هفت آسمان فتاده، به مسکنت زیر گام حیدر

 
علی‌ست حق و علی حقیقت، علی‌ست شرع و علی شریعت

یلان گردن‌کش طریقت، هماره رام مرام حیدر


جهان خدایا! خراب گردد، اگر نگردد خراب مولا

فلک خدایا! دگر نگردد، اگر نگردد به کام حیدر


به هر رهی می‌روم ره او، به هر دری می‌زنم در او

ز لطف مولا کجا گریزم، که داده‌ام دل به دام حیدر


خیال خمیازۀ خماری، نشانی از خانه‌ام ندارد

از آنکه مست خم غدیرم، از آنکه مستم ز جام حیدر


تمام عمرم به شوق چهرش، رسیده جانم به لب ز مهرش

که بشنوم در زمان مرگم، مگر ندای سلام حیدر


نَه گَرد اهل کَرَم نشانم، نَه گِرد اهل دِرَم نشینم

ز جملۀ خلق بی نیازم، به شکر جود مدام حیدر


به کوه بنگر رکوع حیدر، به دشت بنگر سجود حیدر

به بحر بنگر قنوت حیدر، به آسمان‌ها قیام حیدر


عدالت از عین او بتابد، لطافت از لام او تراود

یداله از یای او براید، چو ذوالفقار از نیام حیدر


علی‌ست باطن علی‌ست ظاهر، علی‌ست اول علی‌ست آخر

تمام این‌ها علی‌ست اما، نباشد این‌ها تمام حیدر

 

 

نوشته شده در شنبه 1389/05/23ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط محمود حبیبی کسبی| |

 

تبریک فرارسیدن ماه ربیع الاول

و یک غزل 

 

انسان امیر کشور تنهایی خودست

خلوت نشین معبد یکتایی خودست


پیداست مثل روز که گم گشته آدمی

گم گشته است و در پیِ پیدایی خودست


این فتنه‌ها ز میوه ی ممنوعه برنخاست

آدم اسیر فتنه ی حوّایی خودست


هرکس که حسن داشت، شهید جمال شد

قالی به دار رفته ی زیبایی خودست

 
ای صاحبِ جمال به آئینه دل مبند

آئینه محو نقش تماشایی خودست

 
عزت به حسن نیست، به مستوری است و ناز!

یوسف عزیز ناز زلیخایی خودست


ای بوی پیرهن که ز مصر آمدی، بدان!

یعقوب در تدارک بینایی خودست

 
روز از غروب خواهش سرخاب می‌کند

شب شانه‌خواه گیسوی یلدایی خودست


مفتی که روی منبر خود شرع می‌فروخت

صورت فروش ذات هیولایی خودست


مقصود رفتن است، بیابان بهانه‌ای‌ست

مجنون غبار محمل لیلایی خودست


از کوه و دشت می‌گذرد رود بی‌قرار

او سر سپرده ی دل دریایی خودست

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/12/02ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط محمود حبیبی کسبی| |

 

« لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْر»

 

ای ماه شمشیر، وقت حلول است

جان جهان‌ها، از غم ملول است

این داغ حیدر، داغ بتول است

وین خون‌بهایِ، آل رسول است

سوزِ نهانی، اذن دخول است

چشمی که تر شد، نذرش قبول است

                                      این گریه‌هایِ، بی اختیارست

 

مانند امروز، کی می‌شود کی

سر‌ها به ‌رویِ، نی می‌شود نی

خون در رگِ تاک، می می‌شود می

ساقی بیانداز،  تیرِ پیاپی

قاتل امیرِ، ری می‌شود ری

پس وای بر وی، پس وای بر وی

                                   امروز اگر مست، فردا خمارست

 

شمشیر بنگر، رگ‌های او را

رگهایِ سرخِ زیر گلورا

بوسیده احمد، این سمت و سو را

خورشید رو را، مهتاب مو را

بگشای فرقِ، موی سبو را

هم پشت سر را، هم پیش رو را

                                          اکنون زمان، بوس و کنار است

 

قرآن گشودی، در سر بیاور

از سرِّ نی‌ها، سر در بیاور

پیکار یعنی، پیکر بیاور

پروانه‌ها را، پرپر بیاور

لشگر بیاور، یاور بیاور

اکبر اگر رفت، اصغر بیاور

                                        تیرِ سه‌شعبه، در انتظارست

 

ای دُرِّ نایاب، ای آب ای آب

ای گوهر ناب، ای آب ای آب

لب‌های ارباب، ای آب ای آب

عطشان و بی‌تاب، ای آب ای آب

شش‌ماهه در خواب، ای آب ای آب

ای آب ای آب، ای آب ای آب

                                          مشک دریده، دست سوارست

 

نحرین حیران، جریان بگیرید

بی‌سر بیایید، سامان بگیرید

سوغات را از، مهمان بگیرید

از خضر آبِ حیوان بگیرید

اذن سماع از سلطان بگیرید

وقت وداع است، قرآن بگیرید

                                     هنگام تن نیست، جان بی‌قرارست

 

جانا چه سازم، با زخم جانکاه

چندان نشیند، آیینه با آه

از پا فتادم، در راه بی راه

یک دلو خالی، صد آسمان چاه

«گر تیغ بارد، در کوی آن ماه

گردن نهادیم، الحکمُ لله»

                                      حبل الوریدم، در دست یارست

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/10/01ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط محمود حبیبی کسبی| |

 

ما نه آنیم که فردوس برین بفروشیم

آسمان را به تمنای زمین بفروشیم


ننگمان باد اگر از پی دنیا برویم

خام دینار شویم و دل و دین بفروشیم


سنگمان باد اگر آینه‌ای برداریم

ننگمان باد اگر داغ جبین بفروشیم


ما نه آنیم که در بند کمندی باشیم

یا به پیکار کمان را به کمین بفروشیم


زین به پشتند حریفان همه از بیم نبرد

ما ولی جان گران پشت به زین بفروشیم


شرق و غرب از کرم ما صله‌گیرست، مباد!

خرِ رومی بخریم، آهوی چین بفروشیم


دل، مبادا! به هیاهوی چپ و راست دهیم

دین، مبادا! به یسار و به یمین بفروشیم


شرف ما به سوی هیچ طرف مایل نیست

ما نه آنیم که در معرکه این بفروشیم


حجره ی حنجره هرچند که پُر رونق شد

ننگمان است که آواز حزین بفروشیم

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/07/20ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط محمود حبیبی کسبی| |

باز آمدم چون عید نو، تا قفل زندان بشکنم

 وین چرخ مردم خوار را، چنگال و دندان بشکنم

 

*** 

پیمان ریا بشکن، بگشای در خم را

دست از دهنم بردار، بگذار تکلم را


هیهات مسلمانان! این رسم مروت نیست

کین گونه به بند‌ آرید، آزادی مردم را


این موج خروشان را، گیریم که بنشاندید

هرگز نتوان برچید، از بحر تلاطم را


گر توسن تهران هم، در دست شما رام است

آرام نشاید کرد، شوریدگی قم را


زین داغ که بر ما رفت، چون چشمة جیحونیم

تا مرگ نشاید دید، در چهره تبسم را


شاید رود از خاطر، این جور و جفا، اما

صد بحر نخواهد شست، آثار تهاجم را


مُهرست به لب‌هامان، مِهرست به دل‌هامان

پر کرده صدای ما، از قونیه تا رُم را


قرص قمر افسوسا، زندانی عقرب شد

باید که به هم ریزیم، آرایش انجُم را


الماس مسلمانی در کوه ریا گم شد

کو تیشه به دوشی تا پیدا کند این گم را


هر قدر که می‌گوییم، گوش شنوایی نیست

یارب! تو عنایت کن، فریاد تظلم را

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط محمود حبیبی کسبی| |

 

 

این وبلگ تا اطلاع بعدی به روز نخواهد شد! 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط محمود حبیبی کسبی| |

زخم سبز

 

سلام باج‌گیران جز به غفلت‌گیر باجی نیست

الا داروغه شرمت باد! مستان را خراجی نیست


کمان حیرتگه تیرست و چشم آسایش سرمه

رها کن تیر مژگان، جان مردان را حراجی نیست


طبیبان! خانه‌زاد دردم از درمان چه می‌گویید؟

نمک پروردة زخمم به مرهم احتیاجی نیست


چه می‌جویید درمان را که من با درد مأنوسم

اگر پیدا شود مرهم، مرا شوق علاجی نیست


ریاضت می‌کشم با زخم‌های چشم بادامی

تنم در خرقه‌ای هست و سرم دربند تاجی نیست

 
بنازم لمعة نور تمنّای شهادت را

که هر پروانه‌ از مهرش شهید شمع‌آجینی‌ست


کجا دانند حال ما سبک‌باران ساحل‌ها

شب تاریک و بیم موج، ظلمت را سراجی نیست


سریر زخم سبزم را به دست بادها بسپار

که هر کس کشتة عشق است اسیر برج عاجی نیست

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط محمود حبیبی کسبی| |